پس منِ تنها، تنها، نیستم...

تنهایی به تنهایی نیست... و مخالف تنهایی، دوستان نیست...

گاهی از بس تنها میشوم، با کسی واژگان را ادا نمیکنم. شاید به هرکس بگویم ((سلام)) و شاید از هرکس بشنوم ((خداحافظ)) ولی من دیگر واژه ی ((عشق)) را یا واژه ی ((باران)) را نمی توانم درست ادا کنم.

من دیگر تنهای تنها هستم. کاش یکبار دیگر، با تو می بودم و این خود سوال غلطی است. مگر میشود با کسی بار دیگر بود وقتی تا به حال با اون نبودم؟ مگر میشود کسی یکبار دیگر یارش را ببوسد وقتی تا به حال اورا نبوسیده است. چیزی را که دیگر فلاسفه می شناسند، من با تو حس کردم. گاهی، از قرآن بعضی چیزهارا آموختم و چرا کسی آنهارا درک نمی کند؟ چرا کسی از قرآن یاد نمیگیرد زخم های گذشته قابل تعمیم نیستند. یاد نمی گیرند که خدا، آدم را بخشید ولی اورا به بهشت برنگرداند. یاد نمیگیرند شاید آدم بهتر از روز های اول بود، ولی مگر زخم های گذشته قابل تعمیم است؟ زخم های گذشته، مثل زخم ساق دست راستم است... گاهی ساده فقط با دکمه ی یک شلوار زخمی می شود ولی سه سالی است که هیچ تعمیم نیافته...

مردم شهر، نمی فهمند من چون ((آوینی)) می خوانم، انقلابی نیستم! من چون ((بحران دنیای متجدد)) میخوانم، سنت گرا نیستم. من چون ((جمهوری)) میخوانم فیلسوف کلاسیک نیستم. من چون (( قیصر امین پور)) میخوانم، عاشق غمگین نیستم. من چون ((شعر)) میخوانم، عاشق نیستم. من چون ((شعر)) می نویسم، شاعر نیستم. من چون، ((قهوه)) میخورم، روشنفکر نیستم. زیر و بالای هرکارم، در درون و بیرون هر بارم، تو هستی! تو! تو مثل بارانی، گاهی شب ها، وقتی همه خوابیده اند، میزنم بیرون، وقتی باران می بارد. وقتی که باران میزند در صورتم، وقتی تو شلاق میزنی بر تنم، میگویم که: (( ای دوست! غم اگر غم تو باشد، غمی نیکوست!))

کاش یکبار بیایی، زیر باران برویم، کنار ویترین یکی از کافه ها، شعر برایت بخوانم. مادری از من پرسید: ((عاشق چه کسی هستی؟)) مردم شهر نمی فهمند من عاشق کسی هستم که تا به حال اورا ندیدم. من تنها و تنها فعل گذرایی هستم که مفعول ندارم. من کاش میتوانستم دستانی را که دستان تورا لمس کرد، ببوسم. من از ریزش برف آموختم که برف حاصل چندی انتقال الکترون و پروتون و ... نیست، برف حاصل برخورد چندی ابر نیست! من فهمیدم اینها دروغ اند، فهمیدم که مردم شهر نمی فهمند ابر ها می بارند چون غمگین اند! چون خدا بیهوده باران را هر بار نمی آفریند. مردم شهر نمی فهمند هربار که باران می بارد، چرا باید تورا به باران قسم دهم. مردم شهر هیچ نمی فهمند. مردم شهر، عاشق نیستند!‌ مردم شهر... مردم شهر از هم دیگرند ولی بی هم! مردم شهر نمی فهمند، خارها عاشق هستند! تو چه زیبا بودی، تو مثل باران بودی. یک روز باران وقتی بارید، تورا بار دیگر به باران قسم خواهم داد. اگر روزی زمستان را دیدم، به برف قسم خواهم داد.

گاهی وقت ها، مردم شهر، مرا دیوانه می خوانند و گاهی دیگر وقت ها، مردم شهر، فیلسوفم! کسی نمی فهمد تو آنی نیستی که بتوان تورا دید. چه خوشبخت است آنکه تورا هر روز بوسید. مردم شهر نمی فهمند، اگر می فهمیدند دختران شهر درانشان را به سویم نمی بستند چون که فکر کنند برای آنان شعر می خوانم. تو، تو هستی! کسی که به من آموخت سوال ها غلط هستند! از من نپرس که ((رفته است؟)) چون سوالت غلط است!‌ مگر اصلا ((آمده است؟))

وقتی حرف های من را میخوانی، غمگین باش! آرام باش، نفس نکش و آرام بیا! با حس بیا!

مردم شهر، نمی فهمند که من کتاب میخوانم، شعر می نویسم و قهوه میخورم، چون تورا عاشق هستم. مردم شهر، نمی فهمند که من چرا زیر چراغ، روی یک نیمکت هر روز می نشینم.

/ 1 نظر / 38 بازدید